اون موقع دهه فجر توی مدارس حال و هوای دیگه داشت چون که تازه انقلاب شده بود مدارس برنامه های تئاتر و دکلمه و گروه سرود داشتند و ماهم همیشه انتظار میکشیدیم که دهه فجر بشه و سرود الله الله الله و .... من همیشه تو برنامه ها پایه بودم مربی ورزشی میومد در کلاس مارو میزد ومیگفت عابدی بیاد برای تمرین تئاتر اذ دو سه هفته قبل از شروع دهه فجر از شر توی کلاس نشستن راحت بودم همیشه هم نقشهای اول رو بمن میدادند یا مادر شوهر میشدم و پدر عروسه رو در میاوردم وآخره تئاتر به این نتیجه میرسیدیم که کار درستی نیست یا مادر میشدم با 9 تا دختر که نمیتونم از پس خرج ومخارجشون بربیام همشون هم زبون دراز و بی حیا یا آبدارچی میشدم وبعضی وقتها هم همسر شه...