محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

بدون عنوان

امروز روز چهارشنبه سوریه ومن از اینکه پیش خانواده ام نیستم کمی دلگیرم چهارشنبه سوری توی داران یک حال و هوای دیگه داره مراسمات خاص خودشو داره همه فامیل دور هم جمعند الان برای علی ،سجاد،عرفان ،مجید بهترین روزه ساله الان همه خونه مادرم هستند و در تدارک کیسه قدیما بالا پشت بامها یه سوراخی بود بچه هامیرفتند بالا واز اون سوراخه کیسه هاشونو مینداختند تو و صاحبخونه آجیل و تخم مرغ و پول و از اینجور چیزها میذاشت توش و بچه ها میکشیدند بالا(الان دیگه اینجوری نیست بچه ها مجبورند کیسه هارو از پنچره بندازن تو و انتظار دارند تو کیسه هاشون فقط پول گذاشته بشه) من یادمه برادم رفته بودخونه یکی از همسایه ها کیسه انداخته بود واون مقداری کشمش و کنجد...
23 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز جشن عید توی مهد بود و عمو شهرام هم اومده بود و دست مامان صدف درد نکنه که از محیای من هم عکس گرفته       ...
22 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز جشن عید توی مهد بود و عمو شهرام هم اومده بود و دست مامان صدف درد نکنه که از محیای من هم عکس گرفته ...
22 اسفند 1390

قد و وزن سه سالگی محیا

پنجشنبه محیا رو بردم بهداشت برای اندازه گیری قد و وزن یه سری تستهایی هم انجام داد مثلا گقت یه خط مستقیم بکش محیا هم سریع چند تا خط مستقیم پشت سر هم کشید که یه خط مستقیم برای بچه های یک ساله باید باشه الان محیا آدمک هم میتونه بکشه گل و ساقه گل وبا برگش ، دایره و مثلث و... ١٥ کیلو ٣٠٠ گرم وزنش بود که ٥٠٠ گرم لباسش رو حساب کرد گفت وزنش ١٤ کیلو ٨٠٠ گرم و   قدش هم ٩٩ سانت ،که الان دخترم تقریبا یک متره  پارسال توی دوسالگی ١٣کیلو ٥٠٠ گرم بود و قدش هم ٨٦ سانت بود که الان گفتش افت وزن داره سه ماه دیگه دوباره بیار اگه اینجوری پیش بره باید بره پیش متخصص تغذیه اما رشد قدش خوب بوده ...
21 اسفند 1390

15/12/90

دیروز بعد از ظهر از اینجا مستقیم رفتیم صادقیه عینکم رو بردم شیشه هاشو بندازه کمی توی صادقیه قدم زدیم و برای محیا سی دی و برچسب اشکال مختلف حیوانات خریدیم واومدیم خونه صبح هم با محیا رفتیم زیارت عاشورا      
17 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام امروز به محیا قول دادم سی دی ماشینها رو براش بخرم  ناهار هم مهمان دانشکده بودیم وبا آروزی سالی که پیش رو داریم سال پربار و موفقیت آمیز برای خودمون و خانواده مان باشدعید پیشاپیش تبریک گفته شد و عیدی هم یه  کریستال آجیل خوری باظرف زیرش گرفتیم دست آقای دکتر ابوالقاسمی درد نکند واقعا رییس خوبیه   انشاالله سال خوبی برای خودش و خانواده اش باشد
15 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام امروز چون بابایی خونه بود نذاشت ما بموقع از خونه بیاییم بیرون گفتش وایستید با من صبحانه بخورید بعد برید ما هم دیر رسیدیم مهد میخواستم محیا رو بزارمش مهد برگردم که محیا گفت بیا از خاله مریم سی دی ماشینها رو بگیر و از روش رایت کن من هم رفتم محیا هم یه قلکی داره شبیه خونه هست که قفل داره و باز و بسته میشه خانم معیری براش خریده توی اونو پر کرده بود از مهره ها و با خودش آورده بود مهد هرکاری کردم نذاشت تو ماشین گفت میخوام به بچه ها نشون بدم توی مهد هم بچه ها خواستند ببینند که نداد پارسا میخواست به زور بگیره که دعواشون شد خاله مریم هم گفتش اگه محیا قلکش رو بده مامانش ببره براش سی دی ماشین ها رو میارم محیا هم با اکراه و ...
14 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز بعد از اینکه محیا رو گذاشتم مهد رفتم کتابخانه ملی که در کارگاه اخلاق حرفه ای شرکت کنم که اون هم برگزار نشد اومدم رفتم دندانپزشکی از اونجا هم اومدم درمانگاه دانشکاه که بدم  شیشه های عینکم رو عوض کنند بعدش هم اومدم سرکار الان هم دارم این مطالب رو می نویسم ظهر میرم سالن تربیت بدنی ساعت 13 الی 15 هم توی تالار مولوی برنامه هست بمناسبت ولادت امام حسن عسگری قراره جوایز مارو هم بدن توی مسابقه والیبال دوم شدیم آمادگی جسمانی سوم دو استقامت سوم توی مسابقه کتابخوانی هم برنده شدم نمی دونم چندم شدم فقط بهم خبر دادن که برنده شدی خلاصه که جایزه بارونه همه اینها رو همینجا تقدیم میکنم به محیا گلم     ...
10 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام چند روزیه صدام گرفته حس وبلاک نویسی نیست فقط اینکه دختر دایی مهدی بدنیا اومد اسمشو هم گذاشتند ترنم مامانش میگفت شیدا باباش هم گفته ترنم که بلاخره باباهه پیروز شده مدتیه تو خونواده ما هرچی بچه بدنیا میاد دختره دیگه شورشو درآوردند برعکس تو خونواده شوهرم هرچی بدنیا میاد پسره همین عمه مهناز سه ساله پشت سر هم پسر بدنیا میاره البته پسر دومیش پارسال دو ماهه مرد.   ...
8 اسفند 1390