محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

6/10/90

سلام امروز خیلی برف میومد خواستم از محیا عکس بگیرم ولی شدت برف نگذاشت وبالا هم که داشتم میومدم ماشین لیز خورد ولی به سختی تونستم کنترلش کنم خداروشکر یک چیزایی هم در مورد محیا بنویسم که یادگاری بمونه محیا این روزها خیلی سوال می کنه حتی یه سوالایی که از تخصص من خارجه مثلا دیروز کنتور برقو که دیده میگه اون چیه گفتم کنتور برقه گفتش برای چی گذاشتن گفتم برقی که ما استفاده میکنیم چراغایی که روشن میکنیم هرچقدر که روشن میکنیم اونجا ثبت میشه و بعدا باید پولشو بدیم گفت کی ثبت میکنه گفتم کسی ثبت نمیکنه خودش ثبت میشه گفتش خودش چه جوری ثبت میشه گفتم چه میدونم یکسری سیمی چیزی وصل کردند که ثبت میکنه دیگه یک سوالی که من خودم تا حالا...
6 دی 1390

6/10/90

سلام امروز خیلی برف میومد خواستم از محیا عکس بگیرم ولی شدت برف نگذاشت وبالا هم که داشتم میومدم ماشین لیز خورد ولی به سختی تونستم کنترلش کنم خداروشکر یک چیزایی هم در مورد محیا بنویسم که یادگاری بمونه محیا این روزها خیلی سوال می کنه حتی یه سوالایی که از تخصص من خارجه مثلا دیروز کنتور برقو که دیده میگه اون چیه گفتم کنتور برقه گفتش برای چی گذاشتن گفتم برقی که ما استفاده میکنیم چراغایی که روشن میکنیم هرچقدر که روشن میکنیم اونجا ثبت میشه و بعدا باید پولشو بدیم گفت کی ثبت میکنه گفتم کسی ثبت نمیکنه خودش ثبت میشه گفتش خودش چه جوری ثبت میشه گفتم چه میدونم یکسری سیمی چیزی وصل کردند که ثبت میکنه دیگه یک سوالی که من...
6 دی 1390

شب یلدا

چهارشنبه نیومده بودیم سرکار محیا سه روز خونه بود که صبح امروز گفت سرسره و تاب نمی خوام میخوام برم مهد دلم تنگ شده به سلامت خوش بگذره و خدا پشت و پناهتون  این چند تاعکس هم از شب یلدا هرکاری میکردیم محیا نمی نشست عکس بگیریم آخرش شمع آوردیم گفتیم میخواهیم برات تولد بگیریم بیا شمع رو فوت کن که اومد نشست ...
3 دی 1390

بدون عنوان

سلام دیروز هم که دیدم روزها خیلی تکراری شده و همش مهد و خونه برگشتنی  تو رو بردم شهر بازی ،تحویل کارکنان اونجا دادم و رفتم خرید میخواستم یه مقنعه سرمه ای خیلی تیره بخرم کمی دور زدم و یه کمی هم خرید کردم ومقنعه رو نتونستم پیدا کنم برگشتم شهربازی و اومدم داخل و یک ساعتی با هات بازی کردم وبعد از دو ساعت بازی هنوز  نمی خواستی بیایی دیگه خودم از خستگی داشتم پس می افتادم با هزار دوز و کلک که گفتم برات بستنی میخرم و خمیربازی میخرم که راضی شدی بیایی (تو هم حق داری توی خونه حوصلت سر میره) توی راه هم که مسیر بستنی فروشی رو میدونستی  مستقیم رفتی اونجا و خودت بستنی سفارش دادی بستنی رو که داشتی میخورد...
28 آذر 1390

بدون عنوان

سلام دیروز هم که دیدم روزها خیلی تکراری شده و همش مهد و خونه برگشتنی تورو بردم شهر بازی ،تحویل کارکنان اونجا دادم و رفتم خرید میخواستم یه مقنعه سرمه ای خیلی تیره بخرم کمی دور زدم و یه کمی هم خرید کردم ومقنعه رو نتونستم پیدا کنم برگشتم شهربازی واومدم داخل و یک ساعتی باهات بازی کردم وبعد از دو ساعت بازی هنوز نمی خواستی بیایی دیگه خودم از خستگی داشتم پس می افتادم با هزار دوز و کلک که گفتم برات بستنی میخرم و خمیربازی میخرم که راضی شدی بیایی (تو هم حق داری توی خونه حوصلت سر میره) توی راه هم که مسیر بستنی فروشی رو میدونستی مستقیم رفتی اونجا و خودت بستنی سفارش دادی بستنی رو که داشتی میخوردی گفتی خمیربازی یادت رفت...
28 آذر 1390

بدون عنوان

این روزها هوای تهران به قدری آلوده هست  که سعی میکنیم محیا رو بیرون نبریم از مهد میریم خونه و از خونه به مهد به همین خاطر مطالب ویا خاطره خاصی نیست فقط بازی با اسباب بازی و نقاشی و خمیر بازی و درنهایت تماشای سی دی ازجمله سی دی فیلم سینمایی خاله سوسکه هست که مخصوص بچه هاست که یک قسمتش هست آقا موشه خاله سوسکه رو میبینه بهش میگه خاله قزی،شلوار قرمزی،کفش طلا موی حنا کجا میری حالا این قسمت توی ذهن محیا مونده بود چهارشنبه رفته بودیم آرایشگاه دوتا دخترخانم هم اونجا بودند که کمی زیادی به تیپشون رسیده بودند چکمه های بل...
27 آذر 1390