محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

بدون عنوان

سلام امروز محیا رو بردمش دندانپزشکی یکی از دندوناش خراب بود از تمام دندوناش عکس گرفتند موقع عکس گرفتن هم که محیا نمیذاشت با چند تا بادکنک سرش رو گرم کردند و با هزار مکافات عکسها رو گرفتند بعد از دیدن عکس هم وقت دادند برای دو هفته بعد محیا هم که تازه به محیط دندانپزشکی انس گرفته بود و میدوید این ور و اونور و دستاشو به همه چیز میمالید وآقای دکتر هی بمن میگفت نذار دستاشو بزنه این ور و اونور اینا غیر بهداشتیند من هم گفتم چیکار کنم از پسش بر نمیام بعد هم اومدنی خودش با الکل دستای محیا رو ضدعفونی کرد
19 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام امروز محیا رو بردمش دندانپزشکی یکی از دندوناش خراب بود از تمام دندوناش عکس گرفتند موقع عکس گرفتن هم که محیا نمیذاشت با چند تا بادکنک سرش رو گرم کردند و با هزار مکافات عکسها رو گرفتند بعد از دیدن عکس هم وقت دادند برای دو هفته بعد محیا هم که تازه به محیط دندانپزشکی انس گرفته بود و میدوید این ور و اونور و دستاشو به همه چیز میمالید وآقای دکتر هی بمن میگفت نذار دستاشو بزنه این ور و اونور اینا غیر بهداشتیند من هم گفتم چیکار کنم از پسش بر نمیام بعد هم اومدنی خودش با الکل دستای محیا رو ضدعفونی کرد
19 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام امروز باز هم مراسم باشکوه صبحانه توی دانشکده داشتیم آقای محمود وند زحمتش رو کشیده بودند خانم فراهانی هم امیر رو به هوای اینکه محیا هم میاد آورده بود و تا امیر دید محیا نیومده نموند و گقت من میخوام برم مهد و مامانش بردش گذاشت و برگشت بعد از صبحانه هم رفتم خیابان زرتشت از اونجا هم که برگشتم رفتیم دیدن بعضی از همکارا برای تبریک عید همه سراغ محیا رو گرفتند و این که چرا نیاوردید و خانم حمیدی هم یک بلوز خوشکل عیدی برای محیا خریده بود بعدش هم سالن برای بازی بدمینتون    
16 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام امروز باز هم مراسم باشکوه صبحانه توی دانشکده داشتیم آقای محمود وند زحمتش رو کشیده بودند خانم فراهانی هم امیر رو به هوای اینکه محیا هم میاد آورده بود و تا امیر دید محیا نیومده نموند و گقت من میخوام برم مهد و مامانش بردش گذاشت و برگشت بعد از صبحانه هم رفتم خیابان زرتشت از اونجا هم که برگشتم رفتیم دیدن بعضی از همکارا برای تبریک عید همه سراغ محیا رو گرفتند و این که چرا نیاوردید و خانم حمیدی هم یک بلوز خوشکل عیدی برای محیا خریده بود بعدش هم سالن برای بازی بدمینتون
16 فروردين 1391

تعطیلات عید 91

ما الان داران هستیم ومن از کامپیوتر دایی عباس دارم این مطالب را مینویسم یکشنبه ساعت 11 شب از تهران حرکت کردیم وهوا خیلی سرد بود وجاده ها لغزنده ساعت 8صبح رسیدیم تبریز خونه عرفان و امین و یکی دوساعت بعد از ماهم خانواده دایی عرفان هم رسیدند بعداز ناهار رفتیم خونه خاله خانم و عصری همه با هم حرکت کردیم به سمت داران توی راه هم سری به جلفا زدیم میخواستیم از سفره هفت سین عکس بگیریم کهدایی حسین و خانواده اش رو دیدیم چندتا عکس گرفتیم و رفتیم بازار مشترک و از اونجا داران روز عید هم دعای سال تحویل رو خوندیم و بعد از سال تحویل همه اومدند خونه ما و بعدش همه با هم رفتیم خونه فامیلها برای دید وبازدیدو به تعدادی بچه ها عیدی دادیم و محیا هم عیدی گر...
14 فروردين 1391

تعطیلات عید 91

ما الان داران هستیم ومن از کامپیوتر دایی عباس دارم این مطالب را مینویسم یکشنبه ساعت 11 شب از تهران حرکت کردیم وهوا خیلی سرد بود وجاده ها لغزنده ساعت 8صبح رسیدیم تبریز خونه عرفان و امین و یکی دوساعت بعد از ماهم خانواده دایی عرفان هم رسیدند بعداز ناهار رفتیم خونه خاله خانم و عصری همه با هم حرکت کردیم به سمت داران توی راه هم سری به جلفا زدیم میخواستیم از سفره هفت سین عکس بگیریم کهدایی حسین و خانواده اش رو دیدیم چندتا عکس گرفتیم و رفتیم بازار مشترک و از اونجا داران روز عید هم دعای سال تحویل رو خوندیم و بعد از سال تحویل همه اومدند خونه ما و بعدش همه با هم رفتیم خونه فامیلها برای دید وبازدیدو به تعدادی بچه ها عیدی دادیم و محیا هم عیدی گرفت...
9 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام امروز اخرین روز کاری تو سال نوده محیا رو هم با خودم آوردمش سرکار خانم فراهانی هم امیر و محمد رو آورده که سه تایی از صبح دانشکده رو ریختند بهم ناهار هم با هم رفتیم رستوران و با دوتا کارت پنج تا غذا گرفتیم و رستورانو هم ریخته بودیم بهم ---------------------------------------------------------------------- امیدوارم سال 91 سال خوبی باشه برای همه   زندگی یعنی همین لبخند تو          عشق یعنی یک نفر مانند تو                        مرحبا بر عشق تفسیرش تویی&nb...
27 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام امروز اخرین روز کاری تو سال نوده محیا رو هم با خودم آوردمش سرکار خانم فراهانی هم امیر و محمد رو آورده که سه تایی از صبح دانشکده رو ریختند بهم ناهار هم با هم رفتیم رستوران و با دوتا کارت پنج تا غذا گرفتیم و رستورانو هم ریخته بودیم بهم ---------------------------------------------------------------------- امیدوارم سال 91 سال خوبی باشه برای همه زندگی یعنی همین لبخند تو عشق یعنی یک نفر مانند تو مرحبا بر عشق تفسیرش تویی آفرین بر آسمان ماهش تویی عزیز دلم ،محیا قشنگم عیدت مبارک ...
27 اسفند 1390

آخرین چهارشنبه سال 90

این هم سفره هفت سین توی مهد     امروز آخرین چهارشنبه سال نوده وچهارشنبه بچه ها با خودشون اسباب بازی میارن و اسباب بازی محیای من هم دوتا بطری نوشابه است هیچ علاقه ای به عروسک و اسباب بازی نداره توی خونه هم  با این جور چیزا بازی میکنه چهارشنبه های قبل هم چند تا نی و جعبه اسباب بازی و از این جور چیزا میاره بچه های دیگه هم اسباب بازیای خودشونو  ول کرده بودن و سر دوتا بطری دعواشون شده بود البته مریم مربی محیا میگفت روانشناس مهد گقته این بخاطر خلاقیت و باهوشی محیا خداکنه که اینطور باشه ما که بخیل نیستیم     امروز قرار بود از اتلیه بیان برای عکاسی برای همی...
24 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز روز چهارشنبه سوریه ومن از اینکه پیش خانواده ام نیستم کمی دلگیرم  چهارشنبه سوری توی داران یک حال و هوای دیگه داره مراسمات خاص خودشو داره همه فامیل دور هم جمعند الان برای علی ،سجاد،عرفان ،مجید بهترین روزه ساله الان همه خونه مادرم هستند و در تدارک کیسه قدیما بالا پشت بامها یه سوراخی بود بچه هامیرفتند بالا واز اون سوراخه کیسه هاشونو مینداختند تو و صاحبخونه آجیل و تخم مرغ و پول و از اینجور چیزها میذاشت توش و بچه ها میکشیدند بالا(الان دیگه اینجوری نیست بچه ها مجبورند کیسه هارو از پنچره بندازن تو و انتظار دارند تو کیسه هاشون فقط پول گذاشته بشه) من یادمه  برادم رفته بودخونه یکی از همسایه ها کیسه انداخته بود  واون مقدار...
23 اسفند 1390