محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

6/12/90

پنجشنبه عصری با محیا رفتیم شهروند محیارو سوار ماشینهایی که جلوش ماشینه و پشتش سبدخریدهستش کردم براش یه کمی خوراکی و اسباب بازی و سی دی خریدم اینو فقط به خاطر دل محیا رفتم چون که از اون ماشینا خیلی خوشش میاد هربار میرم کلی خرید الکی میکنم میام جمعه هم رفتیم خونه عمه مهناز  برای دیدن بچه اش که تازه بدنیا اومده از اونجا هم سری به عمه شهلا زدیم و برگشت توی ترافیک سختی گرفتار شدیم و خیلی دیر رسیدیم خونه
6 اسفند 1390

تست هوش

  تست هوش       تست هوش اول   در این تست هوش، تصویر ۹ انسان مخفی شدن.   با پیدا کردن ۶ تصویر در این تست هوش،میتونی از داشتن یه هوش معمولی خیالتون راحت بشه.   اگه تصویر هفتمی رو پیدا کردی متوجه میشی هوشت از حد معمول بالاتره و اگه در این تست هوش تصویر هشتمی رو پیدا کردی خیالت از داشتن یه هوش تقریبا خوب تخت تخت بشه و اگه نهمی رو پیدا کردی باید بهت تبریک بگیم چون تو از دسته افراد خیلی باهوش به حساب میایی.   تست هوش دوم تست هوش تصويري(درخت) اگر بین ۰ تا ۵ تصویر صورت پیدا کردید – سبک مغز اگر ۶ یا ۷ تصویر صورت پیدا کردید – کن...
3 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز هم ماشینو بابای محیابرد و مارو تا دم سرویس آورد با سرویس اومدیم هوا هم به شدت سرد بود داشتیم یخ میزدیم خیلی زود رسیدیم رفتیم مهد و مربی ها هنوز نیومده بودند درسا و پارسا هم بودند دیروز یه کلاه استخر گرفته بودم محیا هم اونو سرش کرده بود ودر نمی آورد انگار از رنگش خوشش اومده بود کلی به بچه ها نشون داد و بعدش گفت ببر با خودت،اینجا بچه ها پارش میکنند کمی نشستیم مربی اون یکی کلاس اومد و تحویلشون گرفت و محیا هم سریع رفت بغلش کرد و گفت خاله من شما رو هم خیلی دوست دارم خانم مربی هم گفت محیا مثل مامانش خیلی بامحبت و خونگرمه و همه رو جذب میکنه خوب آره دیگه محیا جون من عاقل و موقعیت سنجه میدونه کجا باید چیکار کنه ...
2 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز دوشنبه اول اسفند ماهه سال ٩٠ هم رو به اتمامه و سال ٩١ داره میاد امسال چهارمین  سال تحویله که با محیا هستیم محیا هم دیگه داره بزرگ میشه  جسمش و افکارش میترسم نتونم مادر خوبی براش باشم همش سوال میپرسه تا قانع نشه ول کن نیست مثلا میگه چرا به سگ هاپو میگن میگم چون هاپ هاپ میکنه میگه آهان حالا فهمیدم چرامیکی موس افتاد پایین میگم حواسش نبود جلوی پاشو نگاه نکرد افتاد پایین میگه جلوی پاشو نگاه نکرد چرا پایین افتاد نمیدونم منظورش همون قانون نیوتن بود یا چی خیلی از اینجور سوالها میگه مامان خورشید چرا توی آسمونه اگه بیاد پایین چی میشه وقتی شبه خورشید رفته خونشون؟ ت...
1 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام این چند روز که تعطیل بود اتفاق خاصی نیفتاد توی خونه بودیم  نخ بافتنی خریدیم برای محیا دارم لباس میبافم جمعه هم از صبح رفته بودیم خونه خاله داشتیم تند تند بافتنی می بافتیم محیا هم بازی میکرد و خوش میگذروند توی صحبت هامون با خاله دوسه بار حرف داران پیش اومد ومحیا یاد داران افتاد و گیر داده بود که باید بریم داران برگشتنی هم توی راه تا خونه گریه کرد که نمی خوام برم خونمون میخوام برم داران مبینا رو دوست دارم سجادو دوست دارم امین و دوست دارم همشونو دوست دارم دیگه دعوا منی کنم دیوارو خط منیکشم خیلی دختر خوبی میشم من هم گفتم:انشاالله دیگه چیزی نمونده تا عید دو سه روز قبل از عید میریم بعد از سیزده برمیگردیم وتو حسابی...
29 بهمن 1390

تولد بچه های بهمن ماه توی مهد

دیروز تولد بچه های بهمن ماه بود محیا ، تارا ، درسا ،سپهر و پارسا تولد همتون مبارک بچه ها بهمن را سر افراز کردید انشاالله در آینده همتون آدم های مهمی باشید.   محیا و تارا محیا و تارا وسپهر درسا و محیا و تارا   ممنون روژین خانم که به محیا کادو دادی از همه مامانایی که برای محیا کادو خریدند اس ام اس تبریک فرستادند ممنونیم عکسهای بعدی در ادامه مطالب       ...
25 بهمن 1390

تولد 3 سالگی محیا

از همان روزی که پای تو به این دنیا رسید غصه هایم یک به یک از قلب و جانم پر کشید روز میلاد تو دنیا یک صدا خندیده بود آسمان در مقدمت باران گل باریده بود محیای من تولدت مبارک   دیروز تولد محیا بود تمام کسانی که دعوت کرده بودم اومده بودند بجز اونایی که خودم هم میدونستم نمیان تازه عرفان و امین هم از تبریز اومدند که با اومدنشان تولد محیا رنگ دیگری بخود گرفت از زنداداش عزیزم طاهره(مامان امین و عرفان) هم تشکر میکنم همیشه ودر همه حال کمک حالم بوده و با وجودش قوت قلب میگیرم  وقتی شنیدم دارن میان خیالم راحت شد. محیا چقدر خوشحال شد وقتی شنید امین میخواد بیاد میگفت وای مامان امین چقدر خوشحالم همه او...
23 بهمن 1390

بدون عنوان

امروز به خاطر شدت برف ظهر نتونستم برم سالن تربیت بدنی تازه میخواستم برم دنبال محیا بیارمش بالا جشن دهه فجر  بهم گفته بودند محیا رو بیار چونکه متولد 22 بهمنه میخوایم بهش جایزه بدیم بعدش زنگ زدند گفتند بخاطر برف برنامه لغو شد تشریف نیاریدو ...  گفتند جایزه محیا محفوظه  این یک ساعت رو موندم کتابخونه و توی اینترنت سیر میکردم که یادم افتاد محیا بهم گفته سی دی مرد عنکبوتی رو میخوام و براش دانلود کردم و رایت شنبه تولد محیا است برای جمعه شب کلی مهمون دعوت کردم با خانواده هاشون فردا و پس فردا حسابی کار دارم همه میدونند که من اصلا حس و حال مهمانداری رو ندارم ولی تو تولد محیا واقعا حس عجیب مهمونداری بمن دست میده چون...
19 بهمن 1390

بدون عنوان

امروز رفتم جوراب فروشی اوین برای کسایی که تولد محیادعوتشون کردم جوراب خریدم یه جفت برای بهروز ،مال بهروز از همه گرونتر شد برای اینکه میدونم هر چیزی رو نمی پسنده یک جفت برای مهرناز خیلی خوشکله مطمئنم خوشش میاد یک جفت برای فاطمه که مال ایشون هم خیلی قشنگه برای حامد وحیدر هم خریدم برای یاسمین و نازنین هم خریدم برای امیرحسین عابدی و امیر حسین مرادی و بنیامین هم یادم رفته بودند چیزی بخرم شاید فردا رفتم خریدم شاید هم نخریدم فکر میکنم نیان چون که مامانای هر دو امیر حسین حامله هستند ماه آخرشون هست  ممکنه همین روزها بچشون بدنیا بیاد اون یکی ها دیگه بچه ندارن برای بچه های مهد یه چیز دیگه میخرم هنوز تصمیم نگرفتم چی بخرم ...
16 بهمن 1390