سلام
پنجشنبه جمعه خونه بودیم
فقط جمعه عصر رفتیم جنگل و برگشتنی پارک که محیا بازی کنه
صبح امروز هم با محیا رفتیم تعاونی و بعد رفتیم مهد و بعد از مهد هم رفتم دندانپزشکی
اونجا هم یه بچه ای اندازه محیا بود الکی سرو صدا راه انداخته بود یاد محیا افتادم که چهارشنبه نوبت دندانپزشکی داره
خدا به دادمون برسه
از همین الان استرس تمام وجودمو گرفته که محیا چه خواهد کرد یه دندون پوسیده داره امیدوارم اذیت نشه و اذیت نکنه
موضوع : | بازدید : 1 مرتبه
سلام
پنجشنبه من و محیا و باباش رفتیم پارک ساعت 10 رفتیم تا ساعت 2 اونجا بودیم
جمعه هم عروسی دختر عمه محیا بود رفتیم اونجا
شنبه هم من جراحی لثه داشتم بعد جراحی خیلی درد داشتم رفتم درمانگاه پیروکسیکام زدم کمی بهتر شدم
ولی بعد از اون صورتم ورم کرد طوری که نتونستم بیام سرکار
محیا هم صبح میگفت مامان خوشحالم که موندیم خونه و مهد نرفتیم ولی نزدیکای ظهر میگفت منو ببر مهد
داروهای مسکن خورده بودم خوابم میومد محیا اصلا نمیذاشت بخوابم
تا اینکه ساعت 1 خوابید من هم خواستم بخوابم که تلفنها نذاشتند حالا سرکار میومدم بهتر بود
امروز هم صبح با محیا رفتیم زمین چمن کمی بازی کرد از مدیریت زمین چمن یه توپ گرفتیم و بازی کردیم
ولی به هیچ عنوان حاضر نبود بیاد مهد و میگفت بازی کنیم آخرش هم با گریه آوردمش مهد ولی جلوی مهد دیگه گریه نکرد و با خاله مریم رفت تو
موضوع : | بازدید : 3 مرتبه
شنبه توی تالار مولوی جشن فارغ التحصیلی دانشجویان روانشناسی بود با محیا باهم رفتیم تا ساعت هفت هم اونجا بودیم
امیر و محمد و عرفان و دینا دختر خانم امینی هم بودند
یکشنبه هم ساعت دو ساناز زنگ زد گفتش محیا تب داره
رفتم دنبالش آوردمش درمانگاه هر کس یه معاینه ای کرد و گفتند تب مب نداره
بعدش آوردمش کتابخانه یکی دو ساعتی کتابخانه بودیم
برگشتنی وقتی از جلوی تالار مولوی رد شدیم محیا گفت بریم اونجا و دست بزنیم و خوش بگذرونیم
اونجا هم برنامه بود بزرگداشت فردوسی
هستی هم اونجا بود رفتیم داخل تالار ولی محیا زیاد خوشش نیومد و اومدیم بیرون جلوی تالار کمی نشستیم ومحیا و هستی بازی کردند و اومدیم خونه
صبح هم که محیا دوست نداشت بره مهد با کلی اسباب بازی و قایم موشک بازی و ... رفت
عمو شهرام هم اومده بود
موضوع : | بازدید : 5 مرتبه
سلام
جمعه از صبح رفته بودیم خونه خاله تا 9 شب اونجا بودیم
محیا هم کلی با فاطمه و حامد بازی کرد بعد از بارون ،حامد محیا و فاطمه رو برد پارک
وقتی برگشتند لباساشون خیس و خاکی شده بود و خودشون هم از سرما داشتند میلرزیدند
که لباسوشونو عوض کردیم بدنشون یخ زده بود
تازه حامد میگفت با اینحال نمیومدند بزور آوردمشون
شب هم حس کردم که محیا هر ازگاهی سرفه میکنه
خدا کنه که سرما نخورده باشه
صبح هم که دوست نداشت بره مهد
بردمش کلاسشون و دوتا کتاب دادم
ولی باز هم با اکراه رفت.
موضوع : | بازدید : 5 مرتبه
چند وقتی هست که میخوام عکس بزارم نمیشد
ولی امروز شد
صبح رفتیم زیارت عاشورا
محمدرضا هم اومد
ولی محیا و محمد رضا خیلی سرو صدا راه انداختند و شلوغ کاری کردند ما مجبور شدیم زود مسجد را ترک کنیم به سمت مهد
توی مهد هم
محمدرضا یه دسته گل آورده بود
که میخواد ببره و روز معلم رو به مربیش تبریک بگه.
مربیان زحمتکش مهدها روزتان مبارک
محیا هم یه کادوی ناقابل برای مربیشان آورده بود
که روش نوشته شده بود
خاله مریم عزیزم:
ای آبی ترین، ای دریایی ترین و ای آسمانی ترین تقدس زندگیمان،
بر دستانتان بوسه میزنیم و قدرتان را میدانیم
روزتان مبارک







تارا و محیا در زمین چمن


محیا و محمدرضا در حال خواندن نماز

مراسم صبحانه در مهد

موضوع : | بازدید : 6 مرتبه


