محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

بدون عنوان

سلام خبر اول اینکه امروز ما میریم داران ممکنه با بابایی بریم و مارو بزاره برگرده وممکن خودمون بریم و بابایی برگشتنی بیاد دنبالمون خبر دوم هم اینه که امروز بچه های پیش دبستانی مهد، جشن فارغ التحصیلیشونه و جشنشون هم توی تالار جهاد کشاورزیه وبه ما هم کارت دعوت دادن ساعت ٢ میرم دنبال محیا که بریم جشن البته توی کلاس محیا تا انجایی که من اطلاع دارم هیچ کس نمیره ولی من بخاطر محیا که بهش خوش بگذره میرم و خبر سوم هم اینکه دیروز محیا رو بردم آرایشگاه و جلوی موهاشو چتری کوتاه کرد و یه سشوار هم به موهاش کشید و من هم دیدم  حالا که موهاش سشوار کشیده است بردمش عکاسی که یکی دوتا عکس ازش بگیرم که عکاسه هم از حالتهای مختلف و با ...
14 تير 1391

بدون عنوان

سلام دیروز عصری رفتیم استخر و با دوتا بازوبند محیا بخوبی خودش داشت شنا میکرد میخواستم بگیرمش میترسیدم غرق بشه که محیا میگفت ولم کن و بمن دست نزن میخوام خودم شنا کنم آفرین به این شجاعتت محیا اون یکی محیا هم اونجا بود امیر سنبلی و سارا هم بودند امروز صبح هم با پارسا رفتیم زمین چمن محیا و پارسا دو دور دویدند و اومدیم مهد دیروز مربی محیا( مریم) گفته بود که مایوی محیا رو با یه حوله تو کیفش بزار ، یه استخر بادی بسیار بزرگ داریم که پراز اب میکنیم و بچه ها توش شنا میکنند امیدوارم که خوش بگذره خدا رو شکر که تو رو دارم محیا جونم ...
12 تير 1391

8/4/91

پنج شنبه رفتیم خونه امیر سنبلی اینا تولد دادشش محمد بود ومامانش هم زحمت کشیده بود ناهار دعوتمون کرده بود و حسابی تدارک دیده بود روژین و سارا هم بودند و حسابی خوش گذشت ولی آخراش که داشتند میرقصیدند یکی از خانمها پای محیا رو لگد کرد و امیر هم سر بادکنک دست روژین رو گاز گرفت. ومن هم با مامان بزرگ امیر(مامان باباش) که از ارومیه تشریف آورده بود کلی صحبت کردیم و با هم دوست شدیم
11 تير 1391

بدون عنوان

سلام چهارشنبه جلوی مهد با امیر  ومامانش قرار گذاشتیم بریم پارک عدل اونا جلو رفتند و ما هم بعد از اونا حرکت کردیم ولی پارک که رسیدیم پیداشون نکردیم یک ساعتی محیا با یک بچه ای که اونجا بود بازی کرد و برگشتیم خونه ------------------------------------ پنجشنبه خونه بودیم و طبقه سوم ما یه بچه ای هست اسمش ویانا که هر از گاهی میاد محیا رو صدا میکنه و میرن حیاط بازی میکنند و عصری دوباره رفتیم پارک ------------------------------------ جمعه هم که خاله و مهرناز رفته بودند داران ،از داران برگشتند و ما هم رفتیم خونشون و کلی زردالو والبالو وگیلاس آورده بود که لواشک وشربت و مربا درست کردیم . ------------------------------------- دیروز...
5 تير 1391

بدون عنوان

شنبه که رفتم خونه، دایی حسین و اکبر و یوسف از جلفا اومدن خونه ما و من یکشنبه بخاطر اینکه اونا خونه ما بودن نیومدم سر کار و موندیم خونه و بعد از صبحانه هم رفتیم خونه فاطمه اینا و خاله و حامد و فاطمه رو برداشتیم و رفتیم رودهن خونه دایی باقر و اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به بچه ها دایی حسین و یوسف ساعت 9 شب بلیط داشتند وساعت 7:30 هم از رودهن راه افتادیم  و دایی و یوسف را گذاشتیم ترمینال و اونا رفتند و مابرگشتیم خونه دیروز عصر هم  رفتیم آبشار تهران و...
30 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام میخواستیم پنجشنبه بریم داران با مهرناز و مامانش ،حتی به مهرناز هم قول داده بودم که جاهای مختلف ببرمش و بگردونمش و حسابی بهش خوش بگذره واین هفته رو مرخصی گرفته بودم بعدش اومدم جلوی مهد و مادرا گفتند که 14 به بعد تعطیله و بمون همون موقع برو و به مادرم هم زنگ زدم و گفت فقط گیلاسا رسیدن و بقیه میوه ها هنوز کامل نرسیدن و ... خلاصه عوامل مختلف دست در دست هم دادن و ما را از رفتن به داران منصرف کردند که امروز هم با آنکه مرخصی گرفته بودم اومدم سر کار  -------------------------------- این دور روز خونه  استراحت کردیم و غروبا رفتیم پارک  ----------------------------------- طبق پیگیری های بعمل آمده در مورد 100 تومن کمک هزینه ...
27 خرداد 1391