محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

بدون عنوان

سلام این سه روز که تعطیل بودیم خاله خانم با لیلا و سمیرا از تبریز اومده بودند خونه ما نیومده بودند خونه مهرناز اومده بودند و ما هم رفتیم دیدنشون و از اونجا رفتیم خونه یاسمین و نازنین شام اونجا بودیم بعد از شام برگشتیم خونه مهرناز که واقعا خیلی خوش گذشت فرداش هم خونه خودمون بودیم جمعه هم رفتیم خونه فاطمه  مادربزرگش مریضه از داران اومده ببرنش دکتر از اونجا هم رفتیم پارک که من با یکی از مادرا هم دعوامون شد امروز هم تودیع و معارفه رئیس قدیم وجدیده صبح همه راهها رو بسته بودند مجبور شدیم بریم از بالا دور بزنیم ماشینو جلوی بان ملی پار کردم و پیاده اومدیم تا مهد نیم ساعتی توی حیاط مهد محیا بازی کرد و یه ربعی هم داخل مهد مع...
9 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام امروز صبح وسط راه محیا میگفت شیر میخوام باباش رفت براش شیر بخره گفت شیر قهوه ای هم میخوام باباش رفتش هم شیرکاکائو هم معمولی خرید اول شیر کاکائو رو باز کرد کمی بعد گفتش اون یکی رو هم میخوام اون یکی رو هم دادیم بهش من فکر کردم خورده توی راه هم هی به باباش میگفت بد رانندگی میکنی بی تربیت شیرمو ریختی بعد که باباش رفت ادامه راهو هی بمن بد و بیراه میگفت که دوست ندارم شیرمو میریزی پیاده که شدم برم انگشت بزنم دیدم دوتا شیرو هم ریخته تو ماشین لباساشو هم از تو کیفش درآورده بود داره دستمال میکشید صندلیها رو گفتم محیا این چه کاریه تو کردی همه جا رو کثیف کردی داد و بیداد و گریه که من که شیرو نریختم تو ریختی رفتیم زیارت عاشورا م...
5 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام دیگه محیا عادت کرده صبح ها بریم زمین چمن امروز اومدم مهد و محیا لباساشو عوض کرد و میخواستیم بریم زمین چمن که محمدرضا رو دیدیم که میومد مهد تا محیا رو دید راهش رو کج کرد  اومد به سمت ما و باهم رفتیم زمین چمن اونجا هم دوتا توپ گرفتیم و کمی توپ بازی کردند و دویدند و برگشتیم مهد توی حیاط مهد هم کمی تاپ بازی و سرسره بعدش دیگه بای بچه ها رفتند مهد و ما هم اومدیم سرکار 
4 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

صبح رفتیم زمین چمن امیر سنبلی هم بود حدود نیم ساعتی بازی کردند و مامان امیر، محمد و برد مدرسه و امیر با ما موند بعداز کمی بازی، من امیر و محیا رو آوردمشون مهد خوش بگذره ظهر هم میخواستم برم استخر اصلا حسش نبود  ولی رفتم  و کمی سر حال اومدم  
3 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام پنجشنبه صبح خونه بودیم و کمی توی حیاط به محیا دوچرخه سواری یاد دادم قرار بود این کار رو باباش انجام بده و لی دیدم انگار خودم باید دست به کار بشم کمی یادگرفته ولی باز هم باید کار کنیم شب هم خونه خاله مهمون بودیم و تقریبا همه فامیلهایی که تهران هستند اونجا بودند جمعه هم باز خونه بودیم و بعد از ظهر محیا رو خواستیم ببریم پارک که وسط راه خوابش برد و باد شدیدی هم میومد برگشتیم اومدیم خونه وتوی راه هم من که اصلا اهل فست فود و اینجور چیزها نیستم پس از مدتها یه پیتزا همراه با محیا خوردم بخاطر اصرار بابای محیا  
2 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام امروز صبح هم با محیا رفتیم زمین چمن توی راه محیا از من پرسید کجا میریم مامان گفتم زمین چمن گفت آخ جون زمین چمن من خیلی دوست دارم اونجا هم با امیر مهدی پسر خانم عمادی کمی بازی کردند و بعد رفتیم مهد ومن اومدم دانشکده و باز هم صبحانه بود دکتر شریفی از مکه اومده بود بمناسبتش صبحانه داد. همین و این هم دوتاعکس ازمناظر زیبای داران که هیچ ربطی به قضیه صبحانه نداره     ...
30 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام خبر یا اتفاق خاصی نیست روزهای تکراری میان و میرن اینکه صبح با محیا رفتیم زمین چمن هوا سرد بود همه جا پرآب و گل بود چهار پنج دور دوتایی دویدیم بعدش هم اومدیم مهد که محیا دوست نداشت بره مهد میگفت بریم تعاونی همون جایی که خوردنی هست  حالا هرکی ندونه فکر میکنه که محیا خیلی اهل خوردن هست ولی تعاونی نبردم رفتیم مهد یک کمی جلوی مهد بازی کرد و خانم دولتی هم بهش گفت  سی دی توپولی دارم که اگه بری بعد از ظهر اونو برات رایت میکنم و میارم خانم موسی نژاد هم از کربلا اومده بود جانماز و مهر اورده بود تا محیا اونو دید  سریع از تاب امد پایین و اونو از من گرفت و گفت ببرم به بچه ها نشون بدم و رفت مهد تقدیم به شما بازدید...
28 فروردين 1391