محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

شنا کردن محیا

سلام دیروز با محیا رفتیم استخر محیا خیلی ماهرانه بدون اینکه بهش یاد بدم روی اب به پشت  میخوابه و شنا میکنه دیروز وقتی برای اولین بار دیدم که خودش برگشت و رو اب خوابید و داره قشنگ پا میزنه خیلی خوشحال شدم میشه گفت بهترین لحظه زندگیم بود. واکثر کسایی که تو استخر بودند خوششون اومده بود و هی میگفتند محیا یه دفعه دیگه هم شنا کن ----------------------- دیروز عصری هم که از استخر برگشتیم و بردمش حمام و بعد از حمام گفتم برو لباساتو بپوش رفته بود یه تی شرت بنفش پررنگ و یه شلوار بنفش کم رنگ  پوشیده بود  بعد از یکی دو ساعت گفت مامان این شلواره کشش تنگه و اذیتم میکنه گفتم خوب برو عوضش کن یکی دیگه بپوش گفت آخه شلواری که به ر...
29 شهريور 1391

تعطیلات تابستان

سلام  بلاخره سایت نینی وبلاک هم درست شد تعیطلات رو با بابا محمود رفتیم به سمت داران ، توی راه یه سری به تبریز زدیم و از اونجا مستقیم داران آخرین روزی که سر کار بودم خانم نظام پور زنگ زد و گفت میخوایم بریم مشهد و دو نفر جا هست که اگه شما می خواهید میتونید بیایید  و من هم گفتم حالا که امام رضا طلبیده چرا که نه و بابا محمود هم گفت من نمیتونم بیام و کار دارم من هم توی داران به زن دایی زهرا گفتم که مشهد میایی؟ و ایشون هم به شدت استقبال کرد و خیلی خوشحال شد بعد از 10 الی 12 روز از داران با زن دایی زهرا اومدیم تهران و از تهران با قطار رفتیم مشهد دوتا دایی ها هم قبل از ما رفته بودند شمال و از شمال به مشهد که هم زمان ...
18 شهريور 1391

شروع تعطیلات تابستان

سلام تعطیلات  از امروز شروع میشه  تا 12 شهریور یکی از دوستان 10 روزه رفته ترکیه  و قراره جمعه برگرده و به ما گفته برنامه دیگری نریزید که بریم ویلای شمالشون ولی با توجه به اینکه سفر ده روزه ترکیه خسته اش میکنه و برگشت بهتره که استراحت کنه سفر شمال را موکول میکنیم به یه وقت دیگه امیدوارم از دستمون ناراحت نشه و امشب یا فردا صبح میریم داران تعطیلات دو هفته ای هیچ جا مثل داران خوش نمیگذره  انشاالله تعطیلات به همه خوش بگذره -------------------------------- این هم یه شعر زیبا در رابطه با سفر -------------------------------- سفر یه شعره . سفر یه قصه است        ...
25 مرداد 1391

22/5/91

سلام امروز 22 مرداد محیا سه سال و نیم شد محیا جونم تولد سه و نیم سالگیت مبارک
22 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام پنجشنبه استخر بادی محیا رو باد کرده بودم و پرکرده بودم از آب و محیا از صبح تا ظهر توش بازی میکرد و بعد از ظهر هم با بابایی رفت پارک دیشب هم افطاری مهمون دایی بابایی بودیم ... و از کارهایی که محیا میکنه اینکه وقتی میره دستشویی میگه تو نیا خودم میخوام خودمو بشورم بعد هم مایع دستشویی رو خالی میکنه تو دستاش و هی آب میریزه تو دستاش که صابون مایع بره وآخرش هم منو صدا میکنه که بداد دستاش برسم ب عد اینکه دستشویی رو هم همراه خودش میشوره و شیلنگو میگیره رو دستمال کاغذی و... من دیگه از ترس محیا تو دستشویی دستمال کاغذی نمیذاشتم بابایی بیخبر از همه چیز دیده بود دستمال نیست   سریع جایگزین کرده بود و بعد از یک ساعت  منو ص...
21 مرداد 1391

شبهای قدر

  سالهای پیش قبل از اینکه تو بدنیا بیایی تمام خواسته ام از خدا فقط تو بودی و خدارو شکر که تورا بمن داد و توی این شبهای قدر  از خدا میخوام که تو را از تمام شرها و بدیها بدور کنه از خدا میخواهم که مواظبت باشه هر چه خوبی هست برایت آرزو میکنم این هم چند تا شعر تقدیم میکنم به عزیزترینم  ،به زیباترینم و به عشقم ،محیا جونم   شاد بودنت را روی دستانم مینویسم تاهمیشه وقت دعا   اولین خواسته ام از خدا باشد ----------------------- باز باران بارید خیس شد خاطره ها ...   مرحبا بر دل ابری هوا!   هر کجا هستی باش!اسمانت ابی و تمام ...
18 مرداد 1391