محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

بدون عنوان

سلام دیروز مهد به بچه ها بخاطر ولادت امام حسن (ع) به دخترا جا سوییچی و به پسرا صوت داده بود توی خونه هم که محیا هی جا سوییچیشو گم میکرد و به من میگفت پیداش کن چون که بیرنگ هم بود پیدا کردنش سخت بود ولی پیداش میکردم و بهش میدادم ولی دوباره که گمش کرد هرکاری کردم پیداش نکردم گریه گریه که باید پیداش کنی خونه رو زیرو رو کردیم پیداش نکردیم تا اینکه محیا گریه کنان خوابش برد برای سحری هم که بیدار شدیم محیا هم بیدار شد که جا سوییچیمو میخوام خیلی ناراحتم و غصه میخورم زود باشید برام پیدا کنید دوباره گشتیم و پیدا نکردیم تا اینکه موبایلو دادیم دستش که بازی کنه و فراموشش بشه که خدا رو شکر دیگه داد و بیداد نکرد ولی من اصلا نتونستم چیزی بخورم مطمئنم که...
15 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام چند روزی وقت نداشتم به وبلاک محیا سر بزنم ولی این چند روز هم اتفاق خاصی نیفتاده فقط اینکه محیا یه کمی مریض شده اصلا اشتها نداره با هزار تا بازی و اینکه برات سک سک و لپ لپ میخرم دو تا قاشق غذا میخوره ودارو هاش رو هم نمیخوره پنجشنبه مهرناز اینا خونه ما بودند البته خودشون اومده بودند من که هم روزه بودم هم محیا مریض بود حس و حال مهمانداری نداشتم  شبش محیا هی سرفه میکرد بلند شدم بهش شربت بدم همه جا رو گشتم داروهاشو پیدا نکردم حالا نصف شبی باباش هم بیدار شده بود دوتایی یخچال رو ریختیم بیرون که شاید جایی از یخچال بتونیم پیداش کنیم که نتونستیم نگو محیا برده قایم کرده تو کشویی که لباس زمستانی هاش توشه بعدش گفت من...
8 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام امروز اولین روز ماه مبارک رمضان است دلم لک زده بود برای یه عبادت درست و حسابی سحری که بلند شدم کلی راز و نیاز و عبادت کردم و خیلی هم چسبید ----------------------------------- دیگر اینکه از محیا بگم  ،یه هفته ای میشه  که از داران برگشتیم روزهای اول خیلی اذیت شد و اذیتمون کرد الکی بهانه میگرفت و گریه میکرد ولی الان دیگه بهتر شده و همش خاطرات داران و با ذوق و شوق تعریف میکنه و ... دیروز با باباش رفته بود پارک  وقتی برگشتند بمن گفت مامان جونم خیلی دلم برات تنگ شده بود ولی باباش گفت از پارک خونه نمیومد بهش میگفتم بریم خونه، الان مامانی تنهاست و حوصله اش سر میره،محیا در جوابش گفته نه نمیام خونه، اشکالی نداره بذار ما...
31 تير 1391

داران درتابستان 91

 رفتیم تبریز توی راه دیدم هیچ کی بمن زنگ نمی زنه ولی باز برام مهم نبود وقتی یه نیم ساعت مونده بود برسیم  خواستم زنگ بزنم به دایی بگم بیاد ترمینال که دیدم گوشیم رو توی خونه جا گذاشتم از یکی گوشی گرفتم و زنگ زدم دیدم برادر بیچاره من از ساعت ٥ صبح اومده وایستاده توی ترمینال و منتظر ماست که ما هم نزدیکای ساعت ٧ رسیدیم  گوشی هم که نبود هماهنگ کنیم خیلی عذاب وجدان گرفتم  ولی بروی خودم نیاوردم گقتم هیچ اشکالی نداره هر از گاهی برادر باید بخاطر خواهرش  تو زحمت بیفته اصلا قدیما برادرا خرج و مخارج خواهراشونو میدادند در هر حال رسیدیم تبریز  اون روز رو خوانه دایی موندیم شبش هم رفتیم رستوران طلائیه همراه با خاله خ...
25 تير 1391

تولد مبینا

١٨ تیر تولد مبینا بود این هم عکساش مبینا جون تولدت مبارک آرزو میکنم زندگی خوبی داشته باشی زیر سایه پدر و مادر به خوشی و خرمی زندگی کنی 120 سال زندگی کنی  شاد باشی از زندگیت لذت ببری باعث افتخار خانواده باشی مثل بقیه پسر عموهات و دختر عموهات مثل میثم مثل اکبر مثل سمیرا و ... ولی در درجه اول خوش باش و بعد از ان موفق ...
25 تير 1391

چهارشنبه 14 تیر

چهارشنبه ١٤ تیر جشن فارغ التحصیلی بچه های مهد بود بخاطر همین دوربین آورده بودم صبح که محیا رو بردم کلاس اول از همه از بچه های کلاسشون چند تا عکس گرفتم پانیذ تا دید دارم عکس میگیرم یه دستش رو انداخت گردن محیا و یکی رو انداخت گردن درسا که محیا مخالفت کرد این مو خوشکله  هم هاناست اینجا هم همون چشن فارغ التحصیلی کودکان پیش دبستانی مهده که اصلا جالب نبود   ...
25 تير 1391

بدون عنوان

سلام ما دیروز برگشتیم خیلی خوش گذشت ولی از وقتی برگشتیم دلمون گرفته مخصوصا محیا که دیشب تا ساعت 3 نصف شب بهانه میگرفت و نمی خوابید میگفت منو ببر داران خلاصه اینکه دیشب من و محیا حسابی گریه کردیم امروز هم اصلا حالم خوب نیست و حوصله وبلاگ نویسی هم نیست فردا عکسها و خاطرات رو میذارم
24 تير 1391