بدون عنوان
سلام پنج شنبه بابایی رفت شهرستان و من و محیا هم تنها موندیم و جمعه از خواب که بیدار شدیم رفتیم خونه مهرناز اینا و از اونجا هم ناهارو همگی باهم رفتیم جنگلهای لویزان برگشتنی هم رفتیم خونه فاطمه اینا و فاطمه میره کلاس اول و اتاقشو مرتب کرده بود ویه جایی از اتاقش اسباب بازی های آشپزی گذاشته بود و جای دیگه عروسکهاشو و خلاصه که همه چیز سرجاش بود که متاسفانه محیا همهشون رو بهم ریخته بود واشک فاطمه رو درآورده بود. حامد بچه هاروبرداشت برد پارک و تا شب توی پارک بازی کردند شب هم که برمیگشتیم هی محیا میگفت کجا میخواهیم بریم خونمون نریم ها گفتیم نه میریم خونه مهرناز و رفت سوار ماشین شد توی راه هم خوابش برد وقتی رسیدیم بغلش کرد...
نویسنده :
مامان محیا
10:35





