محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

21/8/90

سه روز تعطیلات خونه موندیم و استراحت کردیم محیا حالش خوب بود ولی من سرما خورده بودم چقدر از اینکه سه روز با محیا توی خونه بودیم خوش گذشت محیا خیلی شیرین زبون شده خیلی عاقل و با هوش همه چیز رو می فهمه در مورد هر چیزی توضیح مختصری میدیم قشنگ متوجه میشه خدایا شکر امروز با خودم آوردمش کتابخانه صبحانه خوردیم و کمی نقاشی و کارتون بعدش رفتیم مهد محیای گلم: اگر تو نبودی آسمان قشنگ نبود برف دلگیر و خسته کننده بود باران طراوت و شادابی نداشت ازخدا سپاسگزارم که تو هستی ،     ...
21 آبان 1390

16/8/90

امروز هم عید قربان بود تعطیل بودیم و توی خونه ماندیم دو تا از دوستای بابای محیا زنگ زدندو برامون گوشت قربانی اوردند.و ما هم کباب کردیم محیا خورد و محیا هم دیگه حالش بهتر شد. و شکر خدا روز خوبی بود. صدای محیا رو که چندتا شعر خوند و برامون صحبت کرد و قصه خرگوش کوچولو رو برامون تعریف کرد ضبط کردیم البته من  کارهای صوتی -تصویری محیا رو انجام میدم وضبط کردن صدای محیا بر عهده بابای محیا است. با گوشیش صدای محیا رو ضبط میکنه و دختر یکی از همکارای بابای محیا همسن محیا است .اون هم عکس و صدای دختر خودشو میاره میارند بهم دیگه نشون میدن  و کلی پز دختراشونو میدن البته بابای محیا میگه محیا خیلی سلیس تر و بهتر از دختر همکارش ص...
17 آبان 1390

17/8/90

صبح که از خواب بیدار شدیم برف شدید میومد توی راه هم برف و ترافیک بود. این هم عکس محیا جلوی مهد برف قشنگیه خدا رو شکر ...
17 آبان 1390

17/8/90

صبح که از خواب بیدار شدیم برف شدید میومد توی راه هم برف و ترافیک بود. این هم عکس محیا جلوی مهد برف قشنگیه خدا رو شکر ...
17 آبان 1390

15/8/90

سلام این پست رو میخواستم همون یک شنبه بنویسم که اصلا وقت نشد شنبه من داشتم گردو میشکوندم محیا هم کنار من نشسته بود و مشغول خوردن گردوها بود ومن از این بابت که محیا گردو میخوره خیلی خوشحال و سر حال بودم چون وقتی بچه ها خوب بخورند مادرها سرحالتر میشند وانرژی بیشتری میگیرند و مطمئنم برای خیلی از مادرها پیش اومده محیا حدود 5 الی 6 تا گردو خورد غافل از اینکه شب گلودرد میگیره شبش گلو درد شدید گرفت تا صبح نتونست بخوابه مجبور شدیم نصف شب بلند شیم ببریمش دکتر و داروخونه و... دیفن هیدرامین که بهش دادیم خوابش گرفت و خوابید وصبح هم من مجبور بودم بیام سرکار چون که بعضی کارهای بانکی و اینترنتی داشتم که یکشنبه آخرین روزش بود باید یک پولی واریز می...
17 آبان 1390

15/8/90

سلام این پست رو میخواستم همون یک شنبه بنویسم که اصلا وقت نشد شنبه من داشتم گردو میشکوندم محیا هم کنار من نشسته بود و مشغول خوردن گردوها بود ومن از این بابت که محیا گردو میخوره خیلی خوشحال و سر حال بودم چون وقتی بچه ها خوب بخورند مادرها سرحالتر میشند وانرژی بیشتری میگیرند و مطمئنم برای خیلی از مادرها پیش اومده محیا حدود 5 الی 6 تا گردو خورد غافل از اینکه شب گلودرد میگیره شبش گلو درد شدید گرفت تا صبح نتونست بخوابه مجبور شدیم نصف شب بلند شیم ببریمش دکتر و داروخونه و... دیفن هیدرامین که بهش دادیم خوابش گرفت و خوابید وصبح هم من مجبور بودم بیام سرکار چون که بعضی کارهای بانکی و اینترنتی داشتم که یکشنبه آخرین روزش بود باید یک پولی وار...
17 آبان 1390