محیا در داران
سلام سه شنبه 27 دی رفتیم داران همراه با خاله و مهرناز با اتوبوس دایی عبدالحسین فوت کرده بود از طرفی هم سالروز فوت عبدالله پسر خواهرم بود عبدالله 24 سالش بود خدا رحمتش کنه .الکی الکی از دنیا رفت همیشه در قلب مایی عبدالله هرگز فراموشت نخواهیم کرد . مادرم هم ازکربلا برگشته بود. توی این چند روز ما توی مراسم ختم و عزا بودیم ولی محیا حسابی با بچه های فامیل بازی کرد و خوش گذروند شعرشهریار به ذهنم رسید که : بیز خوشودوخ خیرات اولسون توی اولسون : ما خوش بودیم که خیرات و عروسی باشه. فرق ائله مز هر نولوجاخ گوی اولسون : فرقی نمی کنه هر اتفاقی میخواد بیفته. هر وقت قبل از این میرفتیم د...
نویسنده :
مامان محیا
10:39








