بدون عنوان
سلام
امروز صبح من و محیا بدون بابای محیا دوتایی اومدیم سر کار
سوار ماشین که شدیم باباش یه رانی داد به محیا که توی راه بخوره
من که حواسم به رانندگی بود یهویی دیدم محیا همه رو ریخته و تمام لباساش خیس شده هوا هم که خیلی سرد بود.
با کلی زحمت لباساشو عوض کردم و خواستم ببرمش مهد که محیا گفتش نمی خوام برم مهد میخوام برم خونمون پیش بابایی، تنهاست
با خودم آوردمش سرکار دو سه تا کارتون برنارد و گوسفند زبل گذاشتم نگاه کرد و بعدش گفت میخوام کتاب بخونم دو سه تا هم مجله کودکان آوردم اونا رو که نگاه کرد خوشش اومد گفت میخوام ببرمشون مهد به بچه ها نشون بدم
با هم رفتیم مهد دیدیم خاله ها دارند اتاق رو تزئین میکنند
گفتند تولد آوا است
محیا هم دوید رفت کلاسشون و من هم بر گشتم سر کارم
خوش بگذره محیا جونم بوووووووووووووووووووووووووس
این هم یک شعر تقدیم به محیا گلم
عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری


بدون عنوان
