خدایا مثل همیشه خیلی دوستت داریم
خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که به مادادی شکر صبح باران شدیدی می آمد همه جا ترافیک من و محیا هم توی ماشین توی ترافیک آهنگ گوش میکردیم و از باران لذت میبردیم باهم در مورد باران صحبت کردیم اینکه باران از کجا میاد چه جوری میاد و میاد تا همه جا سرسبز بشه و هوای آلوده تهران تمیز بشه و اکسیژن زیاد بشه و همه بتونند راحت نفس بکشند و سالم باشند تازه چندتا نفس عمق هم کشیدیم و خدا را بخاطر باران شکر کردیم ...
نویسنده :
مامان محیا
8:58
ای بهترین آرزو خدا تو رو به من داد.....
امروز هم رفتیم زیارت عاشورا محمدرضا و روژین هم اونجا بودند بعد هم جلوی مهد تاب و سرسره سوار شدند و رفتند مهد خدایا محیا را به تو می سپارم دایم از خنده لبانش لبریز..... دامنش پر گل باد............................................ ای صمیمی... ای دوست.... گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می ایی... دیدنت حتی از دور اب بر اتش دل میپاشد... بقیه در ادامه مطالب انقدر تشنه دیدار توام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم...... دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم... و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد.... تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم... من صمیمانه به یادت هستم... ...
نویسنده :
مامان محیا
8:33
2/8/90
امروز صبح هم با محیا رفتیم زمین چمن وکلی توپ بازی کردیم و قراره امروز عکاس بیاد و از بچه ها عکس بگیره من هم توی دفتر محیا نوشتم که چند تا عکس هم از محیا بگیرند امیدوارم عکسهای خوبی باشه
نویسنده :
مامان محیا
8:32
بدون عنوان
سلام امروز صبح من و محیا بدون بابای محیا دوتایی اومدیم سر کار سوار ماشین که شدیم باباش یه رانی داد به محیا که توی راه بخوره من که حواسم به رانندگی بود یهویی دیدم محیا همه رو ریخته و تمام لباساش خیس شده هوا هم که خیلی سرد بود. با کلی زحمت لباساشو عوض کردم و خواستم ببرمش مهد که محیا گفتش نمی خوام برم مهد میخوام برم خونمون پیش بابایی، تنهاست با خودم آوردمش سرکار دو سه تا کارتون برنارد و گوسفند زبل گذاشتم نگاه کرد و بعدش گفت میخوام کتاب بخونم دو سه تا هم مجله کودکان آوردم اونا رو که نگاه کرد خوشش اومد گفت میخوام ببرمشون مهد به بچه ها نشون بدم با هم رفتیم مهد دیدیم خاله ها دارند اتاق رو تزئین میکنند گفتند تولد آوا است محیا ه...
نویسنده :
مامان محیا
10:32
چند تا عکس از بچه های مهد
این تقنگ رو دیروز گفته بودم مامان پانیذ خریده بود آورده بود که محیا شب هم با اون خوابیده نصفه شب بلند شده بود تفنگم کو به هیچ کس نمیدم پارسا هم اتوبوسش رو آورده بود میخواست با تفنگ محیا عوض کنه آرتین-آبتین_تارا-پرنیا-محمدرضا-محیا-درسا-پانیذ- ستایش باخبر باش که دنیای منی ...
نویسنده :
مامان محیا
13:48
بدون عنوان
بنام خدا امروز رفتیم زیارت عاشورا تازه نشسته بودیم که محمدرضا هم اومد تا محیارو دید اومد نشست پیش ما بعدش هم روژین اومد که محمدرضا و محیا و روژین سه تایی مسجدرو ریختند بهم که امیدوارم خداوند از سر تقصیراتمان بگذرد.واقعا که نمی تونیم از پسشون بر بیاییم حسین(ع) زیباترین واژه هستی حسین(ع) یعنی عشق، عشق به همه خوبی ها حسین(ع) شخصیتی است که خداوند در روز عرفه نخست به زائران سیدالشهداء نظر می کند بعد به زائران خانه خودش حسین(ع) شخصیتی است که خداوند ثواب زیارت قبر شش گوشه او را از زیارت خانه خودش بیشتر و افزونتر قرار داده است. حضرت امام صادق(ع) فرموده: هرکس بوسیله خواندن زیارت عاشورا، جدم حسین(ع) را زیارت کند " چه از ر...
نویسنده :
مامان محیا
13:47
بدون عنوان
دیروز از سرکار برگشتنی توی ماشین محیا هی میگفت نمی ریم خونه بریم پارک بیرون که رفتیم بوستان شاهد سر راهمون محیا داشت بازی میکرد که یک آقایی با بچه اش اومد وتا محیا رو دید گفت یه نی نی دیگه هم اینجاست محیا هم گفت من نی نی نیستم محیام آقاهه هم گفتش به به آقا مهیار باز محیا گفت من دختر خانمم ------------------------------------------------------------------------- امروز هم صبح رفتیم زمین چمن و محیا داشت با وسایل ورزشی بازی میکرد خانم فرجی گفت دست نزن اونا کثیفند که به محیا خیلی برخورد و شروع کرد به گریه کردن دیگه هرکی هر چی شکلات و نون و بیسکویت داد آروم نمی شد گفت بریم خونه تفنگو بیاریم بکشیمش بره پیش ستاره من هم ...
نویسنده :
مامان محیا
8:36
تعدادی عکس از بچه ها در حال بازی
محیا در حال پختن نان(محیا میگفت میخوام نون بپزم) من محیا رو هر روز 10 دقیقه مانده به 3 از مهد میگیرم ولی اکثر روزها با یکسری ازمادران مثل مامان روژین مامان سارا ومامان فاطمه و ملینا تا ساعت 4 الی 4:30 جلوی مهد می مونیم تا بچه ها بازی کنند این ها هم عکس هایی در حین بازی بقیه عکسها در ادامه مطالب محیا و روژین دارند اسب سواری میکنند ...
نویسنده :
مامان محیا
11:30
بدون عنوان
امروز هم من ومحیا رفتیم زمین چمن دانشگاه باز محیا با نیکو وآقای ناصری حسابی خوش گذروندند یک کمی هم محیا با خانم حمیدی توپ بازی کرد من هم دو دور زمین چمن رو دویدم و دو دور پیاده روی کردم خوب بود
نویسنده :
مامان محیا
8:47






