محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

نوروز 92

سلام تعطیلات رو کلا داران بودیم بیست و هشتم از تهران حرکت کردیم و ظهر رسیدیم تبریز دایی رضا و دایی مهدی هم قبل از ما رسیده بودند  عصری همه با هم به سمت داران حرکت کردیم وقتی رسیدیم شب چهارشنبه سوری بود و همه جا آتیش روشن کرده بودند و محیا هم با بچه ها بیرون مونده بود و سردش بود ولی دلش نمی خواست بیاد تو مابقی روزها رو هم داران بودیم و فقط جاهای دیدنی داران و جلفا رو رفتیم اینجا هم داران   پارک کوهستان توی جلفا دختر دایی سمانه و محیا و سیزده بدر رو هم رفتیم بیزبین(اسم مزرعه ای که پایین تر از دارانه)تا ظهر بیزبین بودیم بعد از ظهر اومدیم قزل دوز ...
17 فروردين 1392

جشن نوروزی در مهد

سلام چهارشنبه جشن نوروزی توی مهد بود کلاس محیا اینا هم یه نمایش داشتند که نقش اولش مال محیا بود محیا گنجشک بود محمد رضا خرس بود و پارسا حاجی فیروز بود بقیه بچه ها هم درخت بودند محیا یه نوک گذاشته بود و میگفت جیک جیک خرس کوچولو بیدارشو داره عید میشه خرسه هم میگفت نه خوابم میاد و.... حالا من نمیخوام کامل توضیح بدم دوربین رو دادم مربیشون عکس گرفته و خود مهد هم فیلمبرداری کرده ،قراره به هرکی یه سی دی بدن امروز هم  قراره برن سیرک و دوربین رو دادم به مریم که ازشون عکس بگیره فردا عکسای جشن و سیرک و هردو رو میذارم سه شنبه محیا میدونست که جشن دارن و باید نقش گنجشک رو بازی کنه چند روزی بود توی مهد تمرین داشتندو صبح چهارشنبه است...
27 اسفند 1391

بدون عنوان

خلاصه بگم پنجشنبه با محیا سوار اتوبوس شدیم و بعدش سوار مترو شدیم و رفتیم پاساژ عینک فروشی ها توی جمهوری و یه عینک آفتابی برای محیا و یکی برای خودم خریدیم که از همون روزی که ما عینک خریدیم همینجوری هوا ابریه و ما نتونستیم عینک بزنیم ساعت یک ظهر رسیدیم خونه  و من از خستگی داشتم میمردم ولی محیا تا 10 شب خوابش نبرد یعنی بچه تو خسته نمی شی؟ جمعه هم خونه بودیم و محیا یک کمی توی حیاط دوچرخه سواری کرده و بعدش با باباش رفتند توی فروشگاه شهروند یه دوری زده بودند و یه سری چیزها خریده بودند و اومده بودند ودیگر اینکه محیا علاقه زیادی به تماشای کارتون داره و اگر من اجازه بدم شبانه روز پشت تلویزیون میشینه ولی من فقط کارتونهایی که خودم ته...
15 اسفند 1391

تولد محیا و بچه های دیگر در مهد

بعد از کلی صحبت و اینکه تولد بچه های بهمن رو کی میگیرید و هر روز صبح محیا که وارد مهد میشد از خانم سیفی میپرسید کی تولد میگیرید تا اینکه گفتند دوشنبه هر کی خواست میتونه کیک بخره و تولد بگیره البته عمو شهرام هم نبود و یک تولد خشک و خالی ما هم دیروز کیک و شمع و بادکنک خریدیم و بردیم مهد که محمدرضا و درسا هم تولدشون بود اونا هم کیک خریده بودند و بچه ها جمع شدند و یه تولدت مبارک خوندندو همین ما هم خواستیم که چندتا عکس و فیلم بگیریم که دو سه تا عکس که انداختیم باطری دوربین تموم شد و همونجوری نگاه کردیم چون کیک زیاد بود قرار شد کیک محیا بمونه و من امروز دوباره برم عکس بگیرم امروز صبح هم با محیا رفتیم مهد و محیا رفت صبحانه بخوره و من هم ن...
1 اسفند 1391

تولد محیا

 سلام 22 بهمن تولد محیا بود و با توجه به اینکه محیا یه هفته ای بود که مریض بود و تب شدیدی داشت و انتقالش داده بود به من و باباش  ، هر سه ما حالمون بد بود بخاطر همون هم کسی رو برای تولد محیا دعوت نکردیم ولی عمه مهناز و شهلا خودشون زنگ زدند و تشریف آوردند در هر حال روز تولد محیا رنگ و روی دیگه بخودش گرفت.   و این هم چند تا عکس امیر حسین و امیر حافظ بچه های عمه مهناز و بنیامین پسر عمه شهلا که میخواست به کیک دست بزنه و محیا هم نمیذاشت نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است به اندازه تمام خوبی های دنیا دوستت دارم . تولدت مبارک عزیزم . . .   ...
24 بهمن 1391

پیشاپیش تولدت مبارک

  فردا خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت عزیزترینم روزی که تو آمدی   شعر نابی بودی   آفتاب و بهار با تو آمدند   روزی که آمدی   طوفان شد و پیکانی آتشین   در نقطه ای از جهان فرود آمد …   و من با تو باور کردم   که می شود هم پای رنگین کمانی در باران قدم زد !   تولدت مبارک     ...
21 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام یکشنبه با محیا رفتیم آرایشگاه و موهای محیا رو اصلاح کرد ولی با آنکه خیلی گرون هم گرفت ولی از مدلش خوشم نیومد دیروز هم بعداز سرکار رفتیم دنبال بابایی و رفتیم آتلیه و چندتا عکس از محیا گرفتیم و از اونجا هم رفتیم خونه عمه مهناز و محیا هم با پسرعمه هاش کلی بازی کرد صبح هم رفتیم مسجد (زیارت عاشورا) از اونجا هم اومدیم کتابخونه محیا کمی باکامپیوتر بازی کرد و کمی هم کارتون و انیمیشن نگاه کرد و بعدش یکی از دانشجوها با محیا رفت بوفه و براش بستنی خرید و بعدش هم رفتیم مهد .   ...
17 بهمن 1391