محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

بدون عنوان

سلام چهارشنبه محیا از بچه های مهد ویروس گرفته بود که با کلی زحمت پسش دادیم رفت. امروز محیا از من خواست براش سی دی مرد عنکبوتی خطرناک بخرم از مهد برگشتنی حتما برات میخرم این هم یک شعری هست که یکی از دوستان برام فرستاده بود خوشم اومد گذاشتمش اینجا بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی........... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه ...
10 دی 1390

6/10/90

سلام امروز خیلی برف میومد خواستم از محیا عکس بگیرم ولی شدت برف نگذاشت وبالا هم که داشتم میومدم ماشین لیز خورد ولی به سختی تونستم کنترلش کنم خداروشکر یک چیزایی هم در مورد محیا بنویسم که یادگاری بمونه محیا این روزها خیلی سوال می کنه حتی یه سوالایی که از تخصص من خارجه مثلا دیروز کنتور برقو که دیده میگه اون چیه گفتم کنتور برقه گفتش برای چی گذاشتن گفتم برقی که ما استفاده میکنیم چراغایی که روشن میکنیم هرچقدر که روشن میکنیم اونجا ثبت میشه و بعدا باید پولشو بدیم گفت کی ثبت میکنه گفتم کسی ثبت نمیکنه خودش ثبت میشه گفتش خودش چه جوری ثبت میشه گفتم چه میدونم یکسری سیمی چیزی وصل کردند که ثبت میکنه دیگه یک سوالی که من خودم تا حالا...
6 دی 1390

6/10/90

سلام امروز خیلی برف میومد خواستم از محیا عکس بگیرم ولی شدت برف نگذاشت وبالا هم که داشتم میومدم ماشین لیز خورد ولی به سختی تونستم کنترلش کنم خداروشکر یک چیزایی هم در مورد محیا بنویسم که یادگاری بمونه محیا این روزها خیلی سوال می کنه حتی یه سوالایی که از تخصص من خارجه مثلا دیروز کنتور برقو که دیده میگه اون چیه گفتم کنتور برقه گفتش برای چی گذاشتن گفتم برقی که ما استفاده میکنیم چراغایی که روشن میکنیم هرچقدر که روشن میکنیم اونجا ثبت میشه و بعدا باید پولشو بدیم گفت کی ثبت میکنه گفتم کسی ثبت نمیکنه خودش ثبت میشه گفتش خودش چه جوری ثبت میشه گفتم چه میدونم یکسری سیمی چیزی وصل کردند که ثبت میکنه دیگه یک سوالی که من...
6 دی 1390

شب یلدا

چهارشنبه نیومده بودیم سرکار محیا سه روز خونه بود که صبح امروز گفت سرسره و تاب نمی خوام میخوام برم مهد دلم تنگ شده به سلامت خوش بگذره و خدا پشت و پناهتون  این چند تاعکس هم از شب یلدا هرکاری میکردیم محیا نمی نشست عکس بگیریم آخرش شمع آوردیم گفتیم میخواهیم برات تولد بگیریم بیا شمع رو فوت کن که اومد نشست ...
3 دی 1390